Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
دیگه نیست...!

وقتی یه نفر رفت یعنی رفت...

وقتی نیست یعنی نیست...

ولی اخه....میخواستم بگم: قرارمون این نبود...

ولی انگار داشتم خفه میشدم...هیچی نمیتونستم بگم...

فقط تونستم بگم: ببخشید...!!!

شاید چون هیچی نداشتم بگم.....!   اخه نداره بهتره همینجا تمومش کنیم...                          تو که اینجوری نبودی....!

: حالا شدم....

یعنی به همین سادگی....؟!

:عادت میکنی....!

.....بوققققققققققققق!!!!!

ولی من هنوز عادت نکردم...

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
عیدی به زردی زعفران

پیرمرد عجیبی را دیدم....صورتی استخوانی و هیکلی کمی خموده ...

درچشمهای معصومش میشد خستگی را دید...دستهایی چروکیده و افتاب خورده داشت....

 به نظرم دوست داشتنی میامد ...بین انگشتهایش تسبیح ابی رنگی داشت..

وارد فرش فروشی شد ...نگاهی به اطراف کرد ...بعد پرسید: خانم شما زعفران استفاده نمیکنید...؟!‌من میفروشم...

- نه از اونوقتی که قیمتش رفته بالا دیگه نمیخرم....

پبرمرد از چند نفر دیگر هم پرسید....اما همه...!؟

پیرمرد خسته شد ... نا امید شد ...سکوت کرد و از فرش فروشی خارج شد...

از پشت شیشه نگاهش کردم...سوار موتور شد و ز انجا دور شد بدون حتی یک فروش....!

چه عید زعفرانی داشت این پیرمرد زعفرانی...

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
سقوط ازاد

همین روزها بود که پرواز کردن را به من اموخت...

ترسیدم ...که گفت: من هیچ وقت زیر پرهای هیچ کس را خالی نکردم

در اوج اسمان بودم ...

که  زیر پرهایم خالی شد...زیر پرهایم را خالی کرده بود...

فریاد نزدم..ارام اشک ریختم....

و حالا من ماندم و سقوط ازاد...

   1      2      3      >>